تبليغاتX
دالان عشق
×...ای عشق همه بهانه از توست...×
 *تو را همان گونه که هستی می پذیرد
*به تو ایمان دارد
*برای سلام گفتن و احوالپرسی به تو تلفن می کند
*هرگزاز تو مایوس نمی شود
*از خطاهایت چشم می پوشد
*بدون قید و شرط می بخشد
*یاری رسان است
*دعوت کننده است
*در مواقع ضروری حاضر است
*در قلب او جا داری
*تو را دوست دارد برای آن چه که هستی
*وجود او حال و هوای تو را تغییر می دهد
*هرگز داوری نمی کند
*حمایت خود را دریغ نمی کند
*ترس ها و نگرانی هایت را تسکین می بخشد
*به تو دل و جرات می دهد
*چیزهای خوبی درباره تو می گوید
*وقتی که نیاز به شنیدن حقیقت دارید آن را برایتان بازگو میکند
*تو را درک می کند
*برایت ارزش قایل است
*در کنار تو حرکت می کند
*آن چه را که متوجه نمی شوی برای تو شرح می دهد
*وقتی گوش نمی دهی بر سرت فریاد می کشد
*و وقتی بیش از حد سخن می گویی تو را به خاموشی دعوت می کند.

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 23:38  توسط رویا | 
امروز کسی محرم اسرار کسی نیست

     من تجربه کردم که کسی یار کسی نیست

گر محرم اسرار شدی دست از خیانت بردار

     ای بسا محرم با یک نقطه مجرم می شود

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 1:35  توسط رویا | 
happy valentine's day
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 14:25  توسط رویا | 
سلام

حالم خوب است

ملالی نیست جز زجه های گرگی پیر در کور سوی شبانگاه

ناله های بیوه زنی شوهر مرده و پریشفته حال

جان دادن مردی بر ریسمان دار

سوداهای کودکی در نبرد زندگی

مجنون شدن بیدی در کویر تنهایی و سکوت

اینست برهوتی که به دست خود ساخته ایم ... زندگی نام نهادیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 16:0  توسط رویا | 
از کنار رودخانه می گذشتم
پیرمردی انجا بود 
از دوستم پرسیدم او کیست
او خندان گفت پیرمرد دیوانه شوریده ای است
تصمیم گرفتم نزدیک شوم ...پرسیدم:چه کار می کنید؟
مرد پاسخ داد : به دشت ها می نگرم.
پرسیدم: و دیگر چه؟
او گفت:همین برای درک کردن زندگی کافی نیست؟
چنین پاسخ داد مردی که دیوانه اش می خواندند

در جنگ به خاطر پیچیدگی ها زیست می کنیم و

از یاد می بریم که نگریستن به دشت ها بیش تر از هر چیز دیگر برای درک خداوند کافی است

(نامه های عاشقانه یک پیامبر)

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 14:56  توسط رویا | 
ماه مانند دختري عاشق
سر به دامان آسمان دارد
چشم او گرم گوهر افشانيست
در دل شب ستاره مي بارد.
گويا در دوري از خورشيد
ماه را نيمه شب ميازارد.
آه! او هم چون من گرفتار است ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 13:35  توسط رویا | 
قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست. خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.
هر بار خدا مي‌گفت: از قطره‌ تا دريا راهي‌ست‌ طولاني. راهي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري.
هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست.
قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.
قطره‌ ايستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد.
قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت.
و هر بار چيزي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري‌ آموخت.
تا روزي‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن.
خدا قطره‌ را به‌ دريا رساند. قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد. طعم‌ دريا شدن‌ را. اما...
روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟
خدا گفت: هست.
قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌ را.
خداقطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌ است.

آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌اي‌ مي‌گشت‌ تا عشق‌ را توي‌ آن‌ بريزد.
اما هيچ‌ كلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌ عشق‌ را نداشت.
آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توي‌ يك‌ قطره‌ ريخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد.
و وقتي‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكيد، خدا گفت: حالا تو بي‌نهايتي، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است.
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 11:51  توسط رویا | 
اگر ميدانستي كه چقدر دوستت دارم هرگز براي نيامدنت
باران را بهانه نميكردي
اي رنگين كمان من...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 15:45  توسط رویا | 

سعادت از آن تو باد باشد که شادي هاي تو به روشني صبح بدرخشند
و غمهاي تو فقط سايه هايي باشند که در پرتو نور عشق رنگ ببازند.
باشد که آنقدر شاد باشي تا شاداب بماني،
هدفمند چندان که نيرومند پيش روي،
غصه دار تا آنجا که انسان بودن را فراموش نکني،
اميدوار چندان که شادمان بماني،
روبرو شوي با شکست تا فروتني بياموزي،
کاميابي چندان که مشتاق بماني،
دوستان در کنار تا آسوده زندگي کني،
ايمان به خود و شجاع تا غم بزدايي
ثروتمند تا آنجا که بي نياز باشي
و سر آخر اين که آبى مانند آسمان باشى 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 10:29  توسط رویا | 

شايد وقتي دستت را براي گرفتن ستاره به آسمان ببري، نتواني ستاره اي به دست آوري اما مطمئن باش با دستي پرازخاک و خاشاک نيز بر نمي گردي.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 13:3  توسط رویا |